ادامه ....................................
روز-شلمچه- معراج شهداء- بعد از تفحص
مردی سن دار پشت میز نشسته کارت شناسایی شهید و پلاک را که درون مشمائی بود به رسول داد : سید رسول بفرمایید .شما امروز این شهید را تحویل بنیاد بدید .
رسول : بله چشب .
رسول مشماء را در دست می گیرد و به طرف حسینیه می رود .
روز-شلمچه-حسینیه-بعد از تفحص
رسول وارد حسینیه می شود و کنار تابوت کوچکی می شیند و شروع به گریه می کند: این رسمش نیست با معرفتها ،ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم ،راضی نشید به خاطر مسائل مادی شرمنده خانواده مان بشیم.
روز-خانه-داخلی
رسول وارد خانه می شود ،همسرش خوشحال به استقبالش می آید.همسر (در حالیکه با لهجه جنوبی صحبت می کند):سلام آقا خسته نباشید ،بفرمایید تا من ناهار را بکشم.
رسول:باخنده ،سلام علیکم ،همیشه شما را ماخوشحال ببینیم،به آشپزخانه میرود و کیسه مشماءگوشت ،مرغ ،سیب ،خیار ،گوجه،ماهی را میبیند.
رسول در حالیکه صورتش را می شوره و حوله برمی دارد:از بهشت رسیده یا از پدرت گرفتی!
زن غش غش می خنده ونزدیک رسول می شود وجدی : از بهشت
زن: من دیگه یک زندگی مستقل دارم ،هنوز من را نشناختی ،زنگ بزنم که چی بشه ،به قول شاعر ای شکم خیره به نانی بساز
رسول بچه را بغل می کند و:پس خدا را شکر ،گفتم ما من بیای جنوب از بهشت برات روزی می یارم.
همسر در حالیکه در دیس برنج می کشه: راست می گی ،یکی از پسر عمو هات آورد .
رسول سر سفره می شیند و بچه را روی زانوش می گذارد:کدامشان؟
همسر: یادم رفت اسمش را بپرسم ،گفتم حتماً خودت می دانی دیگه ،گفت بهت بدهی داشته و آمده بدهیش را صاف کن.
رسول در فکر است :دستش درد نکن خدا
خواهی خوب موقعی پس آورد دستش درد نکن،آفرین به این پسر عمو
همسر: یک جورایی راست می گی ، یکی از پسر عمو هات پول آورد .
رسول : کدامشان ؟
همسر : اِ یادم رفت اسمش را بپرسم ، گفت بدهی بهت داشته وآمده بدهیش را صاف کن ،فکر کنم آن پسر عمو تاجرت باش
زن شروع می کنه به ریختن برنج در بشقابها،رسول در فکر وبا بچه بازی می کند.
رسول : ولی دستش درد نکن خدا خواهی خوب موقعی پس داد آفرین به این پسر عمو
شب-خانه پدری رسول در تهران-داخلی
پدر روی مبل بسیار شیکی نشسته واز فضای خانه مشخص است که وضع مالی پدر رسول خوب است . پدر رسول در حال چایی خوردن است. ومادرش هم نشسته روی مبل با اخم و ناراحتی به رسول نگاه میکند.
پدر: آقا رسول از خر شیطان بیا پایین ،به وجود آدمی مثل شما در تهران بیشتر نیاز است تا در اهواز
رسول: پدر من تا شما را راضی نکنم ،نمی روم ،اما شما هم خواهشاً اجازه بده آن جور که دوست دارم زندگی کنم .بابا من شهدا را دوست دارم ،من که موقع جنگ بچه بودم ،بگذار الان دینم را ادا کنم .بخدا بابا هرچی تو دنیا بدویی بیشتر میبینی عقبی
پدر :راست می گی اما شما جور دیگه به شهدا کمک کن ،باور کن من و مادرت طاقت دوری نداریم .
رسول: مادر پس مادر شهدا چی ؟
مادر: آن جنگ بود باید می رفتن،اما اینجا شما نرفتی هم نرفتی
رسول : مادر خواهشاً این حرف را نزن ،الان من نروم ،آن نره پس کی بره
مادر : مینا راضی است؟
رسول : بله آنهم راضی می کنم.
مادر : بله شما حرف حرف خودت همه را راضی می کنید.
روز –راه شلمچه اهواز-خارجی
رسول پشت وانتی کنار تابوتی کوچک نشسته است.رسول نگاهی به تابوت می کند ونگاهی به آسمان بعد مناظر دشت و صحراء و گوسفندان در حال علف خوردن نگاه می کند. (و با شهید در تابوت حرف می زند) :شهدا ببخشید . بی ادبی و جسارتم را ببخشید ،غلط کردم، خدا می داند من چقدر شما را دوست دارم وعاشقتانم ،اصلاً به همین خاطر از تجارت و پول فاصله گرفتم و با زن وبچه ام آمدم اینجا ،من در جنگ پنج ساله بودم وبا شما نبودم ،الان آمدم.ما با اخلاص آمدیم اما خوب زندگی خرج داره،چند ماه حقوق ما را نریختن ومن به همه بدهکارم ،به من وهمسرم سخت گذشته ،اما عیب نداره فدای تار موتان ،اما الان مهمان دارم ،رودر وایسی دارم .
روز-بقالی-داخلی
رسول وارد مغازه می شود: سلام علیکم ،
مغازه دار : سلام حاج رسول ،ببخشید من دیروز که تشریف آوردید من نسیه ندادم ،بخدا مشکل دارم .
رسول : می دانم اصلاً حق با شماست ،الان بفرمایید حساب ما چقر می شود تقدیم کنم .
مغازه دار: حاجی جان شما آقایی ، یک آقا قد بلندی آ مدند و گفتند به شما بدهکارند و حساب شما را کامل تسویه کردندو
رسول با تعجب :بله پسر عموم بودن .
رسول دستی به ریشش می کشه پس ما حسابی نداریم درسته.
مغازه دار(کله ای تکان می دهد):بله ،همین طور
رسول:خدا نگهدار
روز-حیاط خانه-خارجی
رسول ناراحت با خودش حرف می زند: آخر انقدر سختی بهت فشار آورده ، تا پول را داده ،برگشت گفت ،دست شما درد نکن ما الان به این پول بسیار نیازمند بودیم ما به همه بدهکار بودیم ،آخر خانمی چرا؟
با ناراحتی در را کلید می اندازد و باز می کند،همسرش رو پله نشسته و گریه می کند و رسول جلو می رود :چیزی شده ؟
رسول نگاه می کند می بیند کارت شناسایی شهید مرتضی دادگر دست همسرش است.
رسول: خانمم شما که طاقت نداری نرو این عکسها راببین
همسر رسول نگاهی به رسول می کند وبا چشم گریان : رسول شهدا زنده اند ،من امروز این آقا را دیدم ، آن کسی بود که خودش را پسر عموی تو خطاب کرد و این پولها را داد.
رسول جا می خوره :چی می گی ،بده من کارت
رسول به طرف درب حیاط می رود و همسرش به دنبالش می دود :رسول بگو چی شده
رسول می ایستد(با حالت آشفته ):الان رفتم بدهیمان را با بغال و قصاب و صاحب خانه تسویه کنم ،می دونی ،همه گفتن که یک نفر آمده و حساب من را تسویه کرده ،رسول شروع به گریه می کند ،می خواهم ببینم نکنه …نکنه خدایا اینجا چه خبره؟ ما کجای دنیاییم.
رسول خارج می شود و همسرش با خنده :آقای دادگر دستت درد نکن.باور کنیم شهدا زنده اند.
روز-مغازه بقالی-داخلی
رسول: سلام علیکم
پسری در مغازه مشماء خریدش را بر می داره ویک ده هزار تومنی می دهد.:دست شما درد نکن
مرد بقال: سلام برسانید (بعدرو می کنه به رسول)بفرمایید ،طوری شده !
رسول: نخیر (کارت را از جیبش در می آورد )شما یک زحمت بکش این عکس را نگاه کن ،ببین میشناسیش
مرد بقال (دستش را دراز می کنه ):بده ببینم عزیزم ،بله بله کاملا ،من همین امروز دیدمشان ،همان پسر عموتان
بعد با تعجب متوجه می شود کارت شناسایی جبهه است :یا امام زمان این یک شهید درست درست
رسول کارت را می گیره :ببخشید
روز-خانه رسول-خارجی
مردی خوش سیما و قد بلند و مهربان با ریش مرتب پشت در ایستاده و زنگ میزند .
روز-اتاق خانه رسول-داخلی
زن رسول نشسته و بچه ک.چکی روی پاش است وبا مقوایی بادش می زند،و لالایی می خونه:لالا لالا گل سرخ و سفیدم که زنگ در به صدا در می آید،بچه را آرام روی زمین می گذارد وبه طرف آیفون می رود:بله بفرمایید
روز-پشت در خانه رسول-خارجی
مرد پشت در با خنده خودش را نزدیک آیفون می برد :سلام علیکم ،می بخشید من پسر عمو آقا رسول چند لحظه تشریف می آورید .
روز-داخل اتاق-داخلی
زن رسول آیفون را سرجاش میگذارد و چادرش را از جا لباسی بر می دارد ودر فکر است ،به بچه اش نگاه می کند و از پله ها پایین می رود .
روز-داخل حیاط خانه –خارجی
داخل حیاط می شود و در را با آرامی و با احتیاط باز می کند. مردی را باهیبت می بیند که کمی دور تر ایستاده ،رویش را با چادر می گیرد و از خانه خارج می شود ودر را پشتش می بندد :اوهم اوهم..ببخشید پسر عمو من زن رسولم
مردبا خنده برمی گردد ،در حالیکه سرش پایین است :سلام علیکم
همسر رسول:سلام علیکم ،می بخشید تعارف نمی کنم تشریف بیارید داخل ،رسول نیستند رفتند برای تفحص ،
مرد :نه مزاحم نمی شوم ،حقیقت امر من به ایشان بدهکارم و در واقع آمدم بدهیم را بدم .
مرد قد بلند و خوش چهره ،بسته ای پول را از جیبش در می آورد و به طرف همسر رسول: بفرمایید ،سلام برسانید ،ایشان مرد بزگواری هستند .با اجازه امری نیست .
زن رسول: متعجب ،بله ممنون ،باش اما کاش صبر می کردید خودشان تشریف می آمدند.
مرد:خدا نگهدار
زن :خدانگهدارتان باش ،ممنون
زن هاج و واج رفتن مرد را تماشا می کند.
صحنه با آهنگی سوزناک رفتن مرد جوان را دنبال می کند و در آخر رو صورت و لبخند مرد می ایستد.
پایان.